![]() |
![]() |
|
| ما باید ، باید مادرانمان را ، پدرانمان را دوست بداریم |
|
** خنده را معنی به سرمستی نکن...آنکه میخندد غمش بی انتهاست!! ** نیاز نیست انسان بزرگی باشیم ...انسان بودن خود نهایت بزرگی است...می توان ساده بود ولی انسان بود....به همین سادگی ** آنکه انتظار دارد هر چهارفصل سال بهار باشد، نه خود را میشناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را. ** من پرنده زخمی خون بالی را دوست دارم که خیس خیس...خون بال خون بال زیر تازیانه باران میپرد تا شاید عادت قشنگ پریدن را از یاد نبرد ** حالا که تمام راه را آمده ام حالا که تا تو هیچ نمانده ، چقدر دیر یادش آمده خدا که ما قسمت هم نیستیم...! ** عشق مانند بیماری مسری است که هر چه بیشتر از آن بهراسی زودتر به آن مبتلا میشوی **اینهمــــه جنـــگ و جدل حاصل کوته نظری است گـــر نظـــر پاک کنـــی کعبه و بتخــــانه یکیست **انسان همچون رودخانه است ، هرچه عمیقتر باشد آرام تر و متواضع تر است. ** وقتی عصبانی هستی مواظب حرف زدنت باش، عصبانیت فروکش خواهد کرد ولی حرفهایت برای همیشه باقی می مانند. ** آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید ، پس من چگونه میتوانم همه چیز را در یک روز بدست آورم ** جاده ذاتا زيباست چون تداعي كننده سفر ، تحرك و تنوع است تا چه رسد كه اين نگين در آغوش زيباييهاي طبيعت قرار گيرد **برای اینکه دفتر نقاشیش سفید بود معلم تنبیه اش کرد غافل از اینکه دخترک فقط خدایی رو کشیده بود که ..... همه می گفتند دیدنی نیست..!! ** دراین شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تورا میبافند مردمی که صادقانه دروغ میگویندو خالصانه به تو خیانت میکننددر این شهرهرچه تنها تر باشی پیروزتری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 16:7 توسط احمد |
|
|
به دنبال واژه مباش .. کلمات فریبمان می دهند ... وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش برود، فاتحه ی کلمات را باید خواند **** شراب خواستم، گفت:ممنوع است آغوش خواستم،گفت:ممنوع! بوسه خواستم،گفت:ممنوع! نفس خواستم،گفت:ممنوع! حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري عاشقانه،با گلاب، آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد با بوسه، سنگ سرد مزارم را و در حسرت نفسهاي از دست رفته، به آرامي اشک مي ريزد **** بچه که بوديم ؛ بستنيمون رو که گاز مي زدند قيامت به پا مي کرديم! چه بيهوده بزرگ شديم! روحمان را گاز مي زنند و مي خنديم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 17:24 توسط احمد |
|
|
خوشبختي ما در سه جمله است. تجربه از ديروز ، استفاده از امروز ، اميد به فردا... ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم. حسرت ديروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا. دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 19:40 توسط احمد |
|
|
خانه ات سرد است ؟ خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست می کنم ستاره ی کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن بسیار تاریکم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم بهمن 1389ساعت 12:5 توسط احمد |
|
|
خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك ميشود و به قدر نياز تو فرود ميآيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود، و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود، و به قدر دل اميدواران گرم ميشود... پــدر ميشود يتيمان را و مادر.. برادر ميشود محتاجان برادري را همسر ميشود بي همسر ماندگان را طفل ميشود عقيمان را اميد ميشود نااميدان را راه ميشود گمگشتگان را نور ميشود در تاريكي ماندگان را شمشير ميشود رزمندگان را عصا ميشود پيران را عشق ميشود محتاجانِ به عشق را... خداوند همه چيز ميشود همه كس را به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛ به شرط پرهيز از معامله با ابليس. بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا! و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف، و زبانهايتان را از هر گفتار ِناپاك، و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار... و بپرهيزيد از ناجوانمرديها، ناراستيها، نامردميها! چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسهيي خوراك و تكهاي نان مينشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند و "در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند" مگر از زندگي چه ميخواهيد، كه در خدايي خدا يافت نميشود، كه به شيطان پناه ميبريد؟ كه در عشق يافت نميشود، كه به نفرت پناه ميبريد؟ كه در سلامت يافت نميشود كه به خلاف پناه ميبريد؟ قلبهايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد. زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا ميپرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح. كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه ميپرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نميانديشد. بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط. براي لاشخور، خوبترين، جسدي ست متلاشي ... از نظرات یک دوست : tumrus |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 12:36 توسط احمد |
|
|
باید به گنجشکهایم آستامینوفن بدهم. باید همیشه گلویم بگیرد. باید دوباره تنهایی را لای دندانهایم سرفه کنی... ******************************************* رد پای سمت کوه در این دره ی عمیق نه اسب دارم نه چکمه های یخ شکن . تا بشکند سنگهای صبور گلویم ، اسکلت ماموت های منقرض شده در یخبندان دلم ، فسیل بادهایی که از شش جهت بر علفهای هرز وزیدند... در این دره ی عمیق پروانه ها هم نیش می زنند و هر سرپناهی یک شب بر سرت سقوط می کند. بر شانه ات گریه می کند، و در دامنت گردی بالای کوه ، می لرزد: " ماهِ بی کلاه " ******************************************* نه کبریت بودند، نه دارکوب، نه تبر. باغبان ها با آبپاش های بزرگشان چپ چپ آبم دادند و با شاخه هایم پیوند " پنیر" بستند! . . . باد هرگز چهار دیواری کلاغ هایم را نخواهد برد... برگرفته از روشنا یی های شهر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 19:57 توسط احمد |
|
|
خواب دیدم ، در خواب با خدا گفتگویی داشتم خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟ گفتم : اگر وقت داشته باشید خدا لبخند زد وقت من ابدی است چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟ چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟ خدا پاسخ داد ... این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند زمان حال فراموش شان می شود آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم بعد پرسیدم ... به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟ خدا دوباره با لبخند پاسخ داد یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند و یاد بگیرن که من اینجا هستم همیشه اثری از ریتا استریکلند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 19:8 توسط احمد |
|
|
می ترسم حکایت آن جزیره ی رویا تنها خیال خامی دردایره ی بی مدار دریا باشد یغما گلرویی *** رفتم که از پابند ها روح و روانم بگسلم دستان سرد غصه را از جسم و جانم بگسم *** تا عکس روی ما که گیرد و قابش چرا کند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 9:50 توسط احمد |
|
|
خداوند بی نهایت است
اما به قدر نیاز تو فرود می آید به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کار گشاست |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 10:18 توسط احمد |
|
|
چه بسیارند کسانیکه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند
و چه کم اند کسانیکه حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند
انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق می میرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:38 توسط احمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وقتی مادری می میرد قسمتی از فرزندانش را با خود به زیر گل می برد
|
| پیوندها |
|
پسرم ایلیا دستنوشته های دلتنگی عاشقانه من خلوت نشین شبنم صبح صدای کوهستان نقاشی رنگ و روغن ادبی بود اجتماعی شد کرویق ارشد |
|
RSS
|