تبليغاتX
سوخته دلان

  قدیما همون زمانیکه شما یادتون نمی آد ومن هم اصلا یادم نمی آد آدم وقتی دلش

می گرفت سراغ دوستی می رفت وسرش خراب میشد تا دلش خالی شه اما امروز، وقتی

دل آدم میگره باید دنبال اینترنت بره تا خودشو خالی کنه اما حیف وصد حیف که این جاندار

 بی جان حسی نداره وباز دردت بدتر میشه .

 

درسی نبود هرآنچه درسینه بود       در سینه بودهرآنچه درسی نبود

صد خانه کتاب سودت  ندهد          باید که کتابخانه در سینه بود

                             **********

براي آنکه به راه خود ایمان داشته باشیم، لازم نیست ثابت کنيم که راه دیگران نادرست است،

 کسی که چنین می پندارد، به گامهای خود نیز ایمان ندارد .

 

پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:35  توسط احمد  | 

وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم


وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم


وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم


وقتي او تمام كرد من شروع شدم ، وقتي او تمام شد من آغاز شدم


و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگي كردن است ، مثل تنها مردن !


دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:53  توسط احمد  | 
تا تو رفتی همه گفتند : از دل برود هر آنکه از دیده رود

و در آن هنگام همه بر غصه و ناباوریم خندیدند


کنون آه تو ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت


کاش می آمدی و می دیدی که در این کلبه هنوز ، یادگار تو به جاست


و در این تنگ بلور شفاف ، ماهی سرخ تو زنده ست هنوز


کاش یک لحظه سرود غم و اندوه مرا می خواندی ، که چه ها بر من آواره گذشت


و بدانی که


از دل نرود هر آنکه از دیده رود ...


                                                       ""دکتر علی شریعتی""

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:58  توسط احمد  | 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا تر

گهی می سوزدم گه می نوازد  

پریشان سایه ای آشفته آهم

ز مغزم می تراود گیج و گمراه 

چو روح خواب گردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه  

درون سینه ام دردیست خونبار

که همچو گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:1  توسط احمد  | 

شاید

اگر بر سر عقل می آمدم

تنها مونس لحظه های جنونم را

چتری می کردم

ومی رفتم زیر ناودان می ایستادم

تا شان نزول این همه آب بی دریغ

ملکه ی ذهنم شود

اما

همین که می خواهم سر عقل بیایم

باران بند می آید

آفتاب داغ

 مجنون ترم  میکند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:54  توسط احمد  | 
شعرت را بهانه میکنیم تا یادی از زیبا رفته گان کنیم

که هر کدامتان به شعری ،کلامی ،نگاهی ،آغوشی

و بوسه ای دمی چند ما را میهمان کردید

و دلمان را به داغتان نشان زدید و رفتید.

باشد که ما : آب را گل نکنیم 

 "نا"

باد آمد ، در بگشا، اندوه خدا آورد.


خانه بروب ، افشان گل ، پيك آمد ، پيك آمد، مژده ز "نا" آورد.


آب آمد، آب آمد، از دشت خدايان نيز، گل هاي سيا آورد.


ما خفته ، او آمد، خنده شيطان را بر لب ما آورد.


مرگ آمد


حيرت ما را برد،


ترس شما آورد.


در خاكي ، صبح آمد، سيب طلا، از باغ طلا آورد

باد آمد ، در بگشا، اندوه خدا آورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:42  توسط احمد  | 

عزیزی برگوش ورقی چنین نجوا کرد :

ومن هم تقدیم میکنم به روح عزیزی که بی قرارشم :

 

بی قرار توام ودردل تنگم گله هاست

آه،بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده درآب

دردلم هستی وبین من وتوفاصله هاست

 

آسمان باقفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

 

بی توهرلحظه مرابیم فروریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

بازمی پرسمت ازمسئله ی دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 14:59  توسط احمد  | 

 

پیش از آنی که تو را وارد این قصه کنم

عهد کردم که برای تو چنین قصه کنم

 

اول از طرز نگاه تو بفهمم چیزی

بعد چشمان تو را قصه ترین قصه کنم

 

نکند سایه خود را ز سرم برداری

نکند تکیه به تکرار همین قصه کنم

 

من که باشم که تو را روی زمین قصه کنم

کاش میشد که تو را بهتر از این قصه کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:12  توسط احمد  | 

واوآمد

بردوشش نامی از اسماء مولاست

برپیشانیش دعائی از پدربزرگش

وخاطره ای از آرزوی پاکترین ومهربانترین مادربزرگ

ودلتنگیهای پدرش وانتظارونذر ونیاز مادرش

چشم امید طایفه ای که چشمشان به راه ناامیدی افتاده بود

وشادی بخش دوستدارانش

                                                 ونامش ایلیا

پسرم ایلیا

همچو اسمت خداوند خدای توست

بندگیش کن که تنها اوست شایسته خدائی

دلت راسرشار از مهربانی کن همچو مادر بزرگت که ندیدی ونمی بینی

ایمان وفداکاری را از پدر بزرگت بیاموز که اسوه ای است برای ما

پسرم

عاشق باش وبه همه عشق بورز که تواز نسل بارانی

اما درگِل نمان که آفت عشق است

ماآدما پایمان درگِل است ودستمان برآسمان

خوشا آنانیکه خودشان را نیز به آسمان بکشند

ایلیایم

درماهی پا به این جهان فانی گذاشتی که مولا علی نیز در همین ماه

 پابه جهان گذاشت ودهمین روزت مصادف با تولد آن حضرت است

پس عزیز دل علی وار باش و خداگونه

 

عزیزم قدمهایت باران ،وجودت از بلا دور ،کلبه دلت خونه خدا باد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:56  توسط احمد  | 

خیلی وقته حال وحوصله وبلاگ نویسی را ندارم

راستش حال وحوصله خودمم ندارم

نمی دانم چمه کاش یه نفر بود می گفت چکار کنم

اما خودش هم عمل می کرد نه نصیحت

مگه میشه؟

این شعرهاست که مرا آرامش میده، شاید دارم قول می خورم

وحسین ....

بیکرانه

در انتهاي هر سفر
 در آيينه
 دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زمین
 پايوش پاي خسته ام
 اين سقف كوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خداي دل
 در آخرين سفر
 در آيينه به جز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟

غريب

مادربزرگ
 گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم

 

اولين و آخرين

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
 مائيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
 هر پسين
 اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
 نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
 اي راز
 اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

 

 

و به دنبال آسمانی آبی تر.. مردمانی مهربانتر.. عاشقان پاکباخته .. ميگشتيم.. ولی افسوس.. که آسمان همه جا تيره تر است.. دلها سنگی.. همه با هم قهرند.. دوستان، همه با فاصله اند.. همه حدی دارند.. همه مرزی دارند.. عشق بی همتا را.. دگر نمی ستايند.. "پشتِ ديوارهايِ "حافظِ دل.. همه پنهان شده اند.. همه به هم بدبين.. اعتماد ديگر نيست.. سخن شيرين يار هم کلکيست.. همه از نگاه هم بيزارند.. هيچکس بهتر نيست.. هيچکس فرق ندارد.. دگر حتی .. من و تو هم شده ايم، مثل همه

 

 تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم سهم کمي نيست .....

گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست .....

غم انقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را ...

بر سفره ي رنگين خود بنشانم ات ، بنشين غمي نيست

 

آیـــــــــــــــــــــــــــــــــا کســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

 شـــــــــــــنید یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 23:31  توسط احمد  |