تبليغاتX
سوخته دلان
ما باید ، باید مادرانمان را ، پدرانمان را دوست بداریم
 و باز هم دکتر شریعتی
چه بسیارند کسانیکه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند

و چه کم اند کسانیکه حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند

 

انسان با غرور می تازد

با دروغ می بازد

و با عشق می میرد

|+| نوشته شده توسط احمد در پنجشنبه پنجم آذر 1388  |
 باید فریاد بزنم سکوتم را

باید بخوانم امشب


آواز ناشناسی


گویا


مثل پرنده ای حیرت زده


در گنبد کبود خیالم


می چرخد


گویا سه تار مرموزی


زیر گریز پنجه ی پُر زوری


از دوردست خاطره در باد


می نالد


پایی فرار می کند از من شتابنک


پایی سبک می آید


چیزی شکفته


شاید


چیزی شکسته در من


می دانم


جریان ناشناسی


رازی آوازی


باید بخوانم امشب


می خوانم

"منوچهر آتشی "

ـ باید سکوتم را فریاد بزنم

فریاد می زنم

سکوت در گلو شکسته ام را

حرف های ناگفتنیم را

فریاد می زنم خودم را

تا بشکنم صدایم را

 

 

|+| نوشته شده توسط احمد در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388  |
 وآتشی بنام منوچهر
 

خانه ات سرد است؟


خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست می کنم


ستاره ی کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن


- بسیار تاریکم -

|+| نوشته شده توسط احمد در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 همینطوری

  قدیما همون زمانیکه شما یادتون نمی آد ومن هم اصلا یادم نمی آد آدم وقتی دلش

می گرفت سراغ دوستی می رفت وسرش خراب میشد تا دلش خالی شه اما امروز، وقتی

دل آدم میگره باید دنبال اینترنت بره تا خودشو خالی کنه اما حیف وصد حیف که این جاندار

 بی جان حسی نداره وباز دردت بدتر میشه .

 

درسی نبود هرآنچه درسینه بود       در سینه بودهرآنچه درسی نبود

صد خانه کتاب سودت  ندهد          باید که کتابخانه در سینه بود

                             **********

براي آنکه به راه خود ایمان داشته باشیم، لازم نیست ثابت کنيم که راه دیگران نادرست است،

 کسی که چنین می پندارد، به گامهای خود نیز ایمان ندارد .

 

پائولو کوئلیو

|+| نوشته شده توسط احمد در شنبه بیست و پنجم مهر 1388  |
 تنها

وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم


وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم


وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم


وقتي او تمام كرد من شروع شدم ، وقتي او تمام شد من آغاز شدم


و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگي كردن است ، مثل تنها مردن !


دكتر علي شريعتي

|+| نوشته شده توسط احمد در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  |
 تا تو رفتی
تا تو رفتی همه گفتند : از دل برود هر آنکه از دیده رود

و در آن هنگام همه بر غصه و ناباوریم خندیدند


کنون آه تو ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت


کاش می آمدی و می دیدی که در این کلبه هنوز ، یادگار تو به جاست


و در این تنگ بلور شفاف ، ماهی سرخ تو زنده ست هنوز


کاش یک لحظه سرود غم و اندوه مرا می خواندی ، که چه ها بر من آواره گذشت


و بدانی که


از دل نرود هر آنکه از دیده رود ...


                                                       ""دکتر علی شریعتی""

|+| نوشته شده توسط احمد در دوشنبه یکم تیر 1388  |
 قصه گو خود غصه شد 2

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا تر

گهی می سوزدم گه می نوازد  

پریشان سایه ای آشفته آهم

ز مغزم می تراود گیج و گمراه 

چو روح خواب گردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه  

درون سینه ام دردیست خونبار

که همچو گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود



|+| نوشته شده توسط احمد در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  |
 قصه گو خود غصه شد 1

شاید

اگر بر سر عقل می آمدم

تنها مونس لحظه های جنونم را

چتری می کردم

ومی رفتم زیر ناودان می ایستادم

تا شان نزول این همه آب بی دریغ

ملکه ی ذهنم شود

اما

همین که می خواهم سر عقل بیایم

باران بند می آید

آفتاب داغ

 مجنون ترم  میکند

|+| نوشته شده توسط احمد در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388  |
 بهانه
شعرت را بهانه میکنیم تا یادی از زیبا رفته گان کنیم

که هر کدامتان به شعری ،کلامی ،نگاهی ،آغوشی

و بوسه ای دمی چند ما را میهمان کردید

و دلمان را به داغتان نشان زدید و رفتید.

باشد که ما : آب را گل نکنیم 

 "نا"

باد آمد ، در بگشا، اندوه خدا آورد.


خانه بروب ، افشان گل ، پيك آمد ، پيك آمد، مژده ز "نا" آورد.


آب آمد، آب آمد، از دشت خدايان نيز، گل هاي سيا آورد.


ما خفته ، او آمد، خنده شيطان را بر لب ما آورد.


مرگ آمد


حيرت ما را برد،


ترس شما آورد.


در خاكي ، صبح آمد، سيب طلا، از باغ طلا آورد

باد آمد ، در بگشا، اندوه خدا آورد.

|+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388  |
 بی قراری

عزیزی برگوش ورقی چنین نجوا کرد :

ومن هم تقدیم میکنم به روح عزیزی که بی قرارشم :

 

بی قرار توام ودردل تنگم گله هاست

آه،بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده درآب

دردلم هستی وبین من وتوفاصله هاست

 

آسمان باقفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

 

بی توهرلحظه مرابیم فروریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

بازمی پرسمت ازمسئله ی دوری وعشق

وسکوت تو جواب همه ی مسئله هاست

 

|+| نوشته شده توسط احمد در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388  |
 
 
بالا