عزیزی برگوش ورقی چنین نجوا کرد :
ومن هم تقدیم میکنم به روح عزیزی که بی قرارشم :
بی قرار توام ودردل تنگم گله هاست
آه،بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده درآب
دردلم هستی وبین من وتوفاصله هاست
آسمان باقفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست
بی توهرلحظه مرابیم فروریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
بازمی پرسمت ازمسئله ی دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه ی مسئله هاست
|
+| نوشته شده توسط
احمد در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
|